شنبه22تیر92
سلام عسلم. با تو بودن رو دوست دارم. عاشقتم و الان دلم برات تنگ شده. ببخشید که خیلی دیر اومدم تا برایت پست جدید بزارم. این روزا سرم کمی شلوغه. مامان حاجی از شمال اومده و دایی جون بهزاد هم کارای دکتر رفتن مامان حاجی رو انجام میده. منم که نمی تونم به خاطر شما کمکی در این زمینه بکنم. به خاطر همین بار سنگینی تو دلمه و اذیتم می کنه. یه حالتی که خیلی ازم انرژی میگیره. عزیز مامان امروز روز چهارم ماه رمضانه. هوا خیلی گرمه. امروز که دیگه از صبح هوا دم داره.
دختر گلم. شما دیگه خانوم شدی. هر چند شیطنت هات سرجاشه. ولی رفتارات خانومانه شده. مثل بزرگا حرف می زنی. تقریباً هم دو هفته ست که دیگه خودت میری دستشویی. از این که از پوشک راحت شدی خوشحالم.
دخترم! دیگه بزرگ شدی و رفتارهای اجتماعیت هم داره کامل میشه. زمانی که بابایی از سرکار میاد سریع میری سمتش و می گی: سلام بابایی. خسته نباشی. خوش اومدی.بابت انجام کارایی که برات میشه تشکر می کنی. و جدیداً هم آخر حرفات می گی:...فکچ کنم. شب جمعه خونه دایی محمد بودیم. کلی با دایی اینا بازی کردی. آخر شب دلت نمی خواست بریم خونه. دیشب هم خونه باباجون قاسم بودیم. تولد عمه ارغوان بود.
ما هم غروب با بابایی و شما رفتیم تا براش کادو بخریم. نمیدونی چه کارها که نکردی. مراکز خریدها که به خاطر ماه رمضان خلوت بود و پرنده پر نمی زد. شما هم که از این فرصت استفاده کردی و تا تونستی دویدی و بابا رضا رو با زبون روزه دنبالت چرخوندی. دست به همه لباس ها میزدی. لباسها رو از رو رگال بر می داشتی. آخر هم تو مغازه شروع کردی به جیغ زدن و هر کاری می کردیم ساکت نمیشدی. تا اینکه بغلت کردم و باهت حرف زدم تا راضی شدی. بعد خرید رفتیم خونه باباجون. اونجا هم با آوین کلی پروژه داشتید. قهر می کنید. آشتی می کنید، دعواتون میشه.بعضی وقت ها هم فرهام رو تحویل نمی گیرید و میرید تو اتاقک کوچک دم در دوتایی خلوت می کنید و فرهام بیچاره رو راه نمیدید و خلاصه از این جور کارها.
زیبایم! زندگی در کنارت به من آرامش میدهد. ثانیه های بوسیدن تو مرا به اوج می برد. دوستت دارم...




شنبه22تیر92
